راجع به سفر فقط اینو بگم جای عزیزانم و شمایی که داری این پست و میخونی بسیار خالیه ^_^دیروز رفتیم منطقه آزاد انزلی و امروز قلعه رودخان *___* حالا بعد نظرم و راجع به انزلی و آون منطقه مینویسم!!... میخوام از خندوانه بگم، شمام قبول دارین این رامبد چقدر رو مخ گاهی؟؟ میخواد بگه نه همچی اوکیه تو برنامه و ....بعدم تقلب هم میکنه!اما هیچکدوم از اینا باعث نمیشه خندوانه نبینم!!!!رامبد حالا خوبی هم داره همش
برچسب: خندوانه,
نویسنده: آرمان فلاح
امشب دوستم میگفت میخواستن یک جورایی ب زور تن به ازدواج بده! من نمیگم ازدواج بده ولی برا من یا اون که میشناسم و میدونم خیلی بچه آیم این اتفاق خیلییییی زوده -_- واااااای خداااااا اصلا نمیتونم تصور کنم! اصلا یک حالی شدما ..خدا روشکر مقاومت کرده و بخیر گذشته !!!بعد حالا یکی از همکلاسیام حس میکنم میخوادنامزد کنه البته اون خیلی خانوم و عاقل تر منه و میدونم خیلی خوب از پسش برمیاد، ولی خب دست خودم نیست
فردا برای مسلمونها عیده و من هر بار که به مناسب های اینجوری برمیخورم و بعد به خود واقعیم نگا میکنم میبینم آون زل زده بهم! یک چند وقتی هست که دور طوطیواری خط کشیدم و خودم و رها کردم در خودم! اینجوری بیشتر آزادم و فکرم از قید و بند و محدود بودن آزاد! اینجوری بیشتر حس انسان بودن بهم دست میده! این برای من حقیقته شاید برای توعه خواننده این پست اینطور نباشه، اما همین تفکر آزاد بهم یاد داده با همه کسای
برچسب:
نویسنده: آرمان فلاح
اصلا این قضاوت ها برام مهم نیست، حتی مامانم اسم این حرکتام و میزاره بی ادبی! اما من آدم تمارض نیستم و نمیتونم از کسی که ازش خوشم نمیاد یا خاطره خوبی ازش ندارم تعریف کنم و قربونصدقهاش برم!!! حتی قربون صدقه کسایی که دوسشون دارم هم بندرت چه برسد اینجور آدما!! مامانم معتقده حداقل باید ظاهر و حفظ کرد ولی من نمیتونم با عشق و علاقه نگاهش کنم و لبخند بزنم، اینا همه در حالیه که میدونم طرفمم دل خوشی از
خب امروز نشستم کد درسایی که باید وردارم رو نوشتم ، شنبه انتخاب واحده و امیدوارم همچی اوکی باشه! فقط موندم طرح۲ که یک درس ۵ واحدی هست رو با استاد "عین" وردارم یا نه!راستش من از خود برتر بینیش خیلی ناراضیم و اینکه هر کاری برای دانشجو میکنه منت سرش میزاره! کلا من یکم سخت از یکی خوشم میاد، این هم خوبه و هم بد!!! عیبش اینه که شاید احساسی تصمیم بگیرم!!! به هرحال هنوز راضی نشدم در صورت اختیاری بودن بشینم
برچسب:
نویسنده: آرمان فلاح
امروز رفتم مرکز بهداشت برای ملاقات با مشاور تغذیه ! خب اولش که باید یکسری از رو سوالا جواب میدادم، رفتم پیش آون خانومه که پرونده ام دستش بود، گفت کد ملیت رو بگو، گفتم و اونم وارد سیستم کرد و گفت شیدا فلانی؟؟؟ گفتم بله ، گفته عه! چطوری؟ خوبییی؟؟ مامان خوبه؟؟ ناگهان لبخندی زدم و گفتم بله خیلی ممنون خوبن! برام جالب بود که آشنا دراومد من که اصلا نمیشناختمش ولی اون منو میشناخت:))) و بعدم رفتم قد و وزن
برچسب:
نویسنده: آرمان فلاح
امروز صبح از ۸ انتخاب واحد بود، منم ۷و رب بیدار شدم و یکم استرس داشتم، اما خیلی رییییز! از چند دقیقه به ۸ رفرش هام شروع شد ، میگفت برو ساعت ۸ بیا ، ساعت ۸ شد گفت برو ۸ بیا ذاتا ۸ بود ! ۸ و نیم شد باز سیستم میگفت ساعت ۸ -_- دگ یک ربع به نه سرم گذاشتم رو پاهاش مامان و همون رو مبل خوابم برد!! چند دقیقه ای گذشت مامان بیدارم کرد برم تو اتاق بخوابم، خواب آلو چشام و باز کردم و گوشی و گرفتم دستم باز ر
یادمه خواهری که خیلی کوچولو بود مامان بهش بیسکوئیت مادر و با آب جوش میداد :)))))بعد منم میرفتم واسع خودم درست میکردم ازش لعنتی خیلی خوش مزه بود! الان دلم هوسش و کرد ...میدونی وقتی یک کار متفاوت از بقیه انجام میدی همه مخالفا منتظرن ثابت کنن که اشتباه رفتی :))) من درکشون میکنم چون خودمم یک مدت بخاطر جرئت نداشتن مثل اونا دنبال انکار اون قضیه بودم!!مثلا حالا که گوشت نمیخورم میدونم خیلی ها منتظرن یک ب
برچسب:
نویسنده: آرمان فلاح
بچه که بودم آرزو داشتم بعد مدرسه برم خونه خالهام اینا، ینی دوستام بگن کجا میری ؟ بگم میرم خونه خالم :)))متاسفانه هیچ کدوم از خاله هام ساکن شهرما نبودن! و مدرسه من تموم و این آرزو تحقق نیافت.بعد حالا بعد از ۳۰ و خورده ای ساال یکی از خاله ها اینجا خونه خریدن و میخوان برای استراحت و فرار از دود و دم پایتخت گهگاه اینجا پناه بیارن، مامان این چند روزه سخت مشغوله کمک به خاله است و هی میرن خرید و این چیز